Daisypath Anniversary Years PicDaisypathAnniversary Years Ticker من و شیگولی
X
تبلیغات
  من و شیگولی
زندگی پر از لحظات قشنگه فقط کافیه بخوای تا ببینیشون
پنج‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1386
ستمی بی سابقه

تصور کن از صبح که بیدار شدی مامانت کمک ازت خواسته...خوب می ری کمکش غذا درست می کنی...خونه رو جارو می کنی...اتاقا رو مرتب می کنی...حسابی خودت رو خسته می کنی...آخرش مامانت ازت می خواد که سگ خانواده رو ببری حموم...بععععععله؟!؟!چه کار سختیاونو می بری حموم بر می گردی بیرون و هم کمر درد می گیری هم سردرد هم احساس سرما خوردگی مزمن می کنی...بعدش خودت میری حموم...میای بیرون نامزدت زنگ می زنه کمی حرف می زنین احساس می کنی داری هلاک میشی از درد...بهش میگی :برم یه قرص بخورم و بخوابم...قرص خوردن همانا و بی هوشی همانا... می خوابی وقتی هم بیدار میشی مریض تر از سابقیبعدش میبینی نامزدت هم زنگ زده هم اس ام اس زده اما تو نفهمیدی...به ساعت نگاه می کنی و می بینی ۲صبحه...قاطی می کنی میزنی به سیم آخر...میایی تو وبلاگت برای دوستات می نویسی و دردودل می کنی ...وبعدشم باز یه مسکن می خوری و می خوای بخوابی...خوب حالا به من بگو این ستم نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دعام کنین

فعلا

آتوسا


سه‌شنبه 4 دی‌ماه سال 1386
یه حس غریب

سلام حالم گرفته است...به شیگولی مربوط نمی شه ها یعنی یه کمش مربوط میشه...خوب خبرا:

۱.شیگولی باز مریض شده

۲.فهمیدم یکی از دوستای خوبم مامان نداره

چند مدت پیش توی نت اتفاقی یه دوست پیدا کردم...کلی باهم جور شدیم...دانشجوی پزشکیه

کلی حرف زدیم بعدم تلفن بازی و این حرفا تا اومد تهران باهم رفتیم بیرون خرید...کلی گشتیم و خندیدیم و ... دیشب برگشت شهری که توش درس می خونه...امشب طبق عادت همیشه گیش زنگ زد و کلی خندیدیم و حرف زدیم ۱وسط صحبت هام داشتم راجع به مامانم حرف می زدم حس کردم ساکت شدهمنم تیز بازی در آوردم گفتم:الی؟چی شدی؟

چیزی نگفت منم گفتم شاید از چیزی ناراحته بعد شروع کرد راجع به خانواده اش حرف زدن و گفت من مامانم فوت کردهمنو می گی در اون لحظه احساس مرگ داشتم...فقط می خواستم برم سرمو بذارم بمیرم...حس از تنم رفت...الی فهمید و بحث رو عوض کرد اما من دیگه اشکم داشت در می یومد به بهانه ی الکی خدا حافظی کردم بعدم یه عالمه گریه کردم...

بعدشم دلم یه عالمه واسه ی مامانم تنگ شد رفتم کلی بوسش کردم  بعدش دلم برای کهریزک لک زد... دلم برای دوستام که تو کهریزک هستن تنگ شد

احتملا مرض گرفتم همش حالم تا الان بد بود برام دعا کنین

فعلا

آتوسا

پیوست:امشب وبلاگم قاط زده اینم از شانس قشنگ من!!!!!!!!!!!!!!!!


جمعه 23 آذر‌ماه سال 1386
اعصابم ناراحته در حد فینال جام باشگاه ها

من نمی فهمم اینم شانسه من دارم؟؟؟خدایی شانس داشتم وضعیتمون خوب بودا

اشتباه نکن شیگولی کاری نکرده ...ولی بازم مربوط به شیگولیه...ای خدااااااااااااااااا!!!!

امروز بنده کلی خودمو خوشگل کردم خیر سرم که برم ددر...شیگولی اومد دنبالم اولا که طبق معمول نیم ساعت کاشته شد و با مامانم نشست به حرف زدن(معمولا باهم همیشه می شینن جی جی با جی جی هم)منم هول هولکی کارامو کردم...دوما یادم رفت ریمل بزنم

بعدش نیم ساعت ماشین آژانس مارو کاشت قشنگ شکوفه زدیم.

تازه وقتی تو ماشین نشستیم دیدم حا شیگولی بده.بد که می گم یه چیزی در مایه ی افتضاح بود.هی سرفه می کرد در حد ناجور...بعدشم رفتیم کافی شافتا نشستیم حالش بدتر شد تب هم کرد لرز هم کرد خلاصه گل بود به سبزه نیز آراسته شدهیچی کافی شاف که کوفتمون شد هیچ سری مجبور شدیم برگردیم خونه الانم حاج آقا دارن غر غر می کنن اه اه

پیوست:حاج آقا داییمه که فعلا پیش ماست(اصلا هم ازش خوشم نمی یاد)

پیوست۲:در ضمن شیگولی با اون حال بدش امروز واسه ی اینکه خوشحالم کنه یه ساعت خرید

پیوست۳:برا شیگولیم دعا کنین خحالش غیر طبیعی بد بود

فعلا

آتوسا


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 3335